تبلیغات
خبرنگارم

خبرنگارم
خبرنگاران با بی نامی خود دیگرانی را صاحب نام و آوازه می کنند که شاید لایق هم نباشند 
نویسندگان

(چاپ شده در هفته نامه همراه کرمان)وقتی ترمینال فرودگاه را ترک کردم هیچ کس نبود که به استقبال من آمده باشد . خودم به سمت تاکسی های پارک شده رفتم. از اولین راننده نرخ کرایه تا میدان آزادی را پرسیدم یک کلام گفت: 4هزارتومان. با خودم گفتم تنها 500متر پیاده چگونه می تواند این مبلغ را به 400تومان کاهش دهد؟ ولی چاره ای نداشتم چراکه در این فاصله تا بیرون محوطه فرودگاه هیچ گونه جذابیتی نداشت که مرا وادار به پیاده روی کند و می دانستم بسیار خسته کننده خواهد بود. پس سوار شدم و عازم شهری شدم که بر روی کاغذ عنوان کلانشهر دارد.

همین که در مسیر بلوار جمهوری قرار می گرفتم ساختمان های متعددی مرا محاصره می کردند. ساختمان هایی که نشان می داد در این شهر نظارت خاصی بر معماری بناها صورت نمی گیرد . همه در کنار هم جای گرفته بودند، بعضی ها چند متری عقب نشسته بودند، برخی از پشت شیشه های رنگی به شهر نگاه می کنند، اما خیلی از آنها برای اینکه از قافله مدرنیته جا نمانند لباسی از آلومینیوم بر تن کرده بودند.

ترافیک سنگین خیابان اصلی شهر هم نمود دیگری از وضعیت یک کلانشهر بود! مثل اینکه در این شهر هزینه های زیادی را به نام خطوط خیابان و مشخص کردن لاین های آن به جوی آب ریخته بودند ! آخر کمتر راننده ای را می دیدم که به حریم رانندگی اعتقاد داشته باشد و همگی چنان رانندگی می کردند که احساس کردم در پیست مسابقه قرار گرفته ام. همه پیش به سوی میدانی به نام آزادی . با شنیدن نامش به جای اینکه احساس رهایی کنم، هر چه به جلو میرفتم بیشتر و بیشتر در خفقان زندگی شهری غرق می شدم . کدام آزادی؟ میدانی که دور تا دور آن مغازه ها و فروشگاههایی به چشم می خورد که نه تنها نمادی از شهر نشینی در اصلی ترین میدان کرمان نیستند بلکه با تابلوهای اهدا شده توسط مغزهای چینی فقط می خواستند نشان بدهند به جذابیت و زیبا سازی شهرشان اهمیت می دهند! 

 به هر حال من رسیدم به آزادی! به رسم فرهنگ شهروندی خواستم از پل های عابر پیاده استفاده و چند دقیقه ای را به زندگی هر روزه خود از دید یک غریبه نگاه کنم. حجم زیاد ماشین های این نقطه شهر مامورینی را موظف کرده بود برای برقراری نظم ترافیکی در ورودی میدان از سمت بلوار جمهوری و دو مسیر رفت و برگشت بلوار شهید صدوقی(جاده تهران) بایستند و به نوعی چراغ قرمزهایی تعریف کنند. رفتم به سمت یکی از پل های ثابت که با کمک آن راهی بام میدان شوم اما آنقدر بالا رفتن از این پله ها سخت بود که با برداشتن اولین قدم از کرده خود منصرف شدم. برگشتم و به سمت پله برقی که در زیر سایه ای از شیشه های آبی رنگ و نشکن خود را مخفی کرده بودند، حرکت کردم با سکوت و عدم تحرکش مواجه شدم البته برایم جای تعجب نداشت چراکه همیشه این پل ها را خاموش و گاهی اوقات تحت جراحی چند تکنسین می دیدم که حضورشان به من می گفت: آنها خراب می باشند. حوصله برگشتن نداشتم و شروع به پیمودن پله های آن کردم که خاک جمع شده میان شیارهایش نشان می داد که زبان بسته خیلی وقت است آرزوی جابجایی دارد. فقط چند لحظه طول کشید که خودم را بر فراز میدان آزادی دیدم . برایم تکراری بود، تلاش چند کبوتر بر کره ای شبیه به زمین که سعی می کردند خود را از قید این فضا همیشگی و همدمی با فواره هایی که جذابیت اولیه خود را از دست داده بودند رهایی دهند. کمتر از یک دقیقه بود که آزادی  شبیه حبابی نشسته بر زمین از رو به روی چشمانم محو شد و به اصلی ترین خیابان شهرم پا گذاشتم . خیابانی که کمتر کسی آنرا به نام شهید بهشتی می شناسد و هر وقت خواستیم برای کسی آدرس غیر رسمی بدهیم به نام شریعتی از آن یاد می کردیم . پیاده، دل به این خیابان زدم با نگاه به مغازه های اطراف آن بوی کهنگی را می توانستم حس کنم اما اینجا هم شبیه همان حال و هوای بلوار جمهوری  که برچسب بالا شهر خورده با تابلوهای رنگین این کهنه گی را پنهان کرده بودند.

زیاد طول نکشید که به چهارراه طهماسب آباد رسیدم آنچه که تلنگری دوباره به من زد برافراشته شدن پلی دیگر از نوع قبلی بود . انگار اینجا هم کسی اعتقاد به استفاده از آن نداشت و یا نه حضور این آهن های سخت بهانه ای بود برای تبلیغات.چهارراه را که رد کردم به دو سینمای شهر رسیدم که تصاویر نصب شده بر سردر آنها انتظار چند مهمان را می کشید ولی کسی به آنها اعتنا نمی کرد! هر کدام از این رهگذرها که به نظر می رسید وقت آزاد زیادی هم داشته باشند بی تفاوت از جلو چشمان بازیگران معروف و آماتور سینما کشورمان می گذشتند و به همان خیابان گردی خود ادامه می دادند. من نیز گذشتم اما اینبار اصلا به پل عابر پیاده توجه نکردم حتی برای تماشای تبلیغ نصب شده روی آن. ولی داشتم تفاوتهایی را لمس می کردم دیگر خبری از ساختمان های آلومینیوم پوش نبود . ولی نه؛ ساختمان های نیمه مخروب، خشتی و زشتی آنها برایم چیزی جز آرزوی همان پوشش های آلومینیومی در پی نداشت. کمی خسته شده بودم با خودم گفتم جلوتر در پارک باغ ملی چند لحظه ای توقف می کنم تا استراحتی کرده باشم. به چهار راه رسیدم، چهارراهی که مدت زمان زیادی نیست با اقتدار، جانشین میدانی کوچک در مقایسه با آزادی شده بود. صبر کردم تا با قرمزی چراغ، ماشین ها مجالی برای استفاده از خط های عابرپیاده بدهند . اما به نظر نه پلیس حاضر، نه دوربین های طرح ترافیک و نه حتی فرهنگ رانندگی برخی راننده ها را مجاب نکرده بود روی خط ها توقف نکنند. به هر حال از آنها گذشتم و ابتدای خیابان شریعتی به پارک رسیدم. پارکی که درختان سربه فلک کشیده کاج و سروش یادم انداخت که چقدر کوچک هستم ولی هرچه فکر کردم مثل همیشه حکمت ساختمان نیمه ساز کنار آن برای معما باقی ماند. به اطرافم که نگاه می کردم افراد متعددی را می دیدم که تنها یا چند نفری نشسته و یا بی اعتنا به اینکه اینجا تنها مکانی است که انسان می تواند هرچه قدر می خواهند نفس بکشد و اکسیژن هوا را استفاده کند البته اگر آن چند جوانی که در نزدیک سرویس های بهداشتی بدون اندکی ترس و دلهره دارند دود ناشی از حشیش و ماری جوانا را به هوا می فرستند، بگذارند . هرچند شک ندارم قدرت درختان کهن سال بر تلاش آنها غلبه می کند. ولی من باید می رفتم ، بلند شدم و ادامه دادم . زیاد طول نکشید خودم را میان مردمانی از سبک و سیاق زندگی اصیل کرمانی دیدم که این را می توانست از لهجه های آنها که در حال حرف زدن با همراهی یا موبایل بودند فهمید. اینجا دیگر کمتر کسی بود که بخواهد از لهجه خود فاصله بگیرد. اما من کاری با آنها نداشتم که به جای گفتن : به ما می گویند " وَرما"، یا هرگز نمی گویند کجا رفتی بلکه با همان شیرینی می گویند "کُجُ رفتی" و... . چیدمان مغازه های آنها هم داد می زد، اینجا جای کلاس گذاشتن های واهی نیست و همه سعی دارند فقط کاسبی کنند. چهار راه کاظمی را هم پشت سر می گذاشتم که دیگر خبری از امتداد مسیر طولانی قبل خبری نبود و به نظر می رسید زمانیکه این خیابان احداث می شد هرکجا که به ملکی می رسیدند بدون اینکه قانون تصرف اعمال شود راه خود را کج کرده بودند و شاید همان اقدام باعث شد که انتهای مسیرم را نتوانم ببینم. با خودم فکر می کردم که اگر شهرداری اکنون بخواهد این املاک را خریداری کند چه میزان بودجه نیاز دارد که بی شک چندان عملی نخواهد بود . در همین افکار دم که میدانی از دور نمایان شد و در همین حال، صدای بلند و همراه با ریتمی خاص در گوشم پیچید" بدو بدو سیب زمینی، پیاز و..." وقتی قیمتهای آنها شنیدم فهمیدم به قدمگاه رسیدم و به خود گفتم بی خود نیست اکثر کرمانی ها اینجا را برای خرید انتخاب می کنند . اما جای سوال برایم پیش آمد آیا مزارعی که این محصولات را تولید می کند متفاوت است با مزرعه ها و باغ هایی که میوه های آن طرف شهر را تامین می کند؟ قبل از آنکه بخواهم جوابی داده باشم نرخ اجاره مغازه ها در نقاط مختلف شهر کرمان به ذهنم نقش بست و... . کم کم بزرگی آن میدان برایم نمایان می شد که مملو از افراد متعددی بود . ازدحام جمعیت را بیش از هر نقطه در اینجا می دیدم ولی اینجا خبری از پل نبود، شاید در این نقطه کسی به تبلیغات اهمیت نمی دهد! با عبور از میدان شهدا (مشتاق) برایم سوال هایی پیش آمد. سوال هایی نظیر اینکه چرا نظارتی بر معماری شهری صورت نمی گیرد؟ چرا مردم کرمان کمتر به سینما می روند؟ چرا در ازای 500متر استفاده از تاکسی در فرودگاه باید بیش از 3هزارتومان اضافه پرداخت؟ چرا کرمانی ها عادت ندارند در خطوط  مخصوص خود رانندگی کنند؟ چرا متولیان امر با معتادین حاضر در پارک ها برخورد قاطع ندارد؟ چرا بزرگان تاریخ این شهر همچون مشتاق علیشاه برای ما بیگانه هستند؟ و ... . از میدان گذشته بودم که دیگر از شور و هیجان شهری خبری نبود، فقط می دانستم انتهای این خیابان نسبتا کم ترافیک بهشت زهرا است، که روزی باید برای همیشه به آن سفر کرد.

 




[ شنبه 15 بهمن 1390 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ محمد پورعسکری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امروزه رسانه ها از قدرتمندترین ابزار در اختیار انسان به شمار رفته و مدیریت رسانه از مباحث بسیار مهم در عرصه مدیریت محسوب می شود . به همین جهت این وبلاگ را برای کمک به غنای خبری در حوزه استان کرمان و گزارش های تهیه کرده ایجاد شده است . ارداتمند شما محمد پورعسکری
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
ابزار وبلاگنویسان
موتور جستجوی خبر قطره

فروش بک لینکطراحی سایتعکس